محمد مفيد مستوفى بافقى
135
جامع مفيدى ( فارسى )
چون حجاب شرم و نقاب آزرم برداشتند . ارغون از بستر استراحت به اضطراب بىنهايت برجست ، چه تصور نمود كه موسم وداع حيات زندگانىست ، بوقا دست او را گرفته به پادشاهى نويد داد و از خرگاه بيرون آورده به جانب اردوى اليناق تاختند و او را و اكثر مقربان سلطان احمد را به تيغ تيز از ميان برداشتند . [ 116 الف ] يكى از آن جماعت به مركب فرار سوار شد و از عقب سلطان شتافت . در وقتى كه چهار فرسخ از اسفراين گذشته بود به سلطان رسيد و از خروج ارغون خان و حادثهء شبيخون و انقلاب روزگار و قتل اعوان و انصار شمهاى به عرض رسانيد . سلطان ازين خبر موحش مضطرب و مشوش خاطر شده روى به جانب اردوى مادر خود كه در سراب بود نهاد . امرا و سرداران و مقربان كه در ملازمتش بودند در هر منزل جمعى از ركاب سلطنت انتساب جدايى اختيار مىنمودند ، نظم : به هرگامى ز كامى دور مىماند * ز محنت آيتى مسطور مىخواند و صاحبديوان چون به جاجرم رسيد الاغى چند بدست آورده عازم اصفهان گرديد و بعد از آنكه ارغون خان از عون مشيت ايزدى كار دشمن بساخت در تمام آن شب مانند بخت خويش بيدار بود و در آنزمان كه صبح صادق آغاز دميدن كرده مواكب را به خدمت جمشيد خورشيد رسانيد شاهزادگان و امرا به ملازمت ارغون رسيده زبان به تهنيت گشودند ، و چون سلطان احمد [ 116 ب ] به اردوى والده رسيد و او را از حادثه آگاه گردانيد خاتون گفت انسب آنست در همين منزل توقف كنى و جمعى كه در ملازمتاند با خود متفق گردانى تا ببينم كه از پردهء غيب كدام صورت روى مىنمايد . و دو سه روزى حقيقت حال بر مردم اردوى خاتون پوشيده بود تا آنكه سپاه قراوناس كه از امراى ارغون خان بود در اردو ريخته صداى غارت و تاراج در عالم انداختند و هم در آن دو سه روز ارغون بدانجا رسيد . سلطان احمد را دستبسته به استقبال بردند ، نظم :